![]() |
![]() |
|
|
تنها پناه من گفتگو با توست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:17 توسط سارا |
|
|
نمیدونم این روزها چرا اینطوری میشه یه روز تو اوجم یه روز احساس می کنم هیچی ندارم
یه روز همونطوریه که دوست دارم یه روز فقط می خوام زار بزنم خسته م خیلی خسته م
دانشگاه که تموم شد اولش همه می گفتن راحت شدی خودم با اینکه ته دلم قصه بود ولی باورم شده بود که آره
راحت شدم ولی الان که چند ماهی می گذره واقعا خسته شدم تا دلم به یه چیز خوش می شه زود زود خراب میشه نمی دونم چرا؟ چرا هر کاری می کنم که وضعیتم بهتر شه بدتر میشه ؟حوصله هیچ چیز و هیچ کس و ندارم حس بدی دارم دلم می خواست درسمو ادامه بدم ولی اصلا حال درس و ندارم خودم هم انگار نمی دونم چی می خوام تو این روزها تنها چیزی که دلمو آروم می کنه دردو دل با خداست همین این حسمو دوست دارم خدایا تویی که از ته ته دلم خبر داری کمکم کن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:22 توسط سارا |
|
|
سلام دوستای عزیزم این چند وقت اخیر خیلی در گیر بودم نتونستم آپ کنم دلم براتون و یادگاری های قشنگتون تنگ شده این مدت اتفاقات زیادی برام پیش اومد هم خوب بودن هم بد نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم اگه می دونستم کی سرنوشته منو می بافه بهش میگفتم که مال منو از اول بشکافه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:27 توسط سارا |
|
دلتنگي آدمي را باد ترانه اي مي خواند روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه ي برفي به اشکی نریخته می ماند سكوت سرشار ازسخنان ناگفته است... از حركات ناكرده اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده. در اين سكوت حقيقت ما نهفته است حقيقت تو و من. مي خواهم آب شوم در گستره افق آن جا كه دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود. مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم.
اين همه پيچ اين همه گذر اين همه چراغ اين همه علامت! و همچنان استواري در وفادار ماندن به راهم خودم هدفم و به تو وفايي كه مرا و تو را به سوي هدف راه مي نمايد. جوياي راه خويش باش از اين سان كه منم: ((در تكاپوي انسان شدن)) در ميان راه ديدار ميكنيم حقيقت را آزادي را اين است راه ما راه تو و من در وجود هر كس رازي بزرگ نهان است داستاني راهي بيراهه اي طرح افكندن اين راز (راز من و راز تو راز زندگي) پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است. پيش از انكه به تنهايي خود پناه ببرم از ديگران شكوه آغاز مي كنم فرياد مي كشم كه : (تركم گفته اند) چرا از خود نمي پرسم : (كسي را دارم كه احساسم را انديشه و رويايم را زندگي ام را با او قسمت كنم ؟ ) از اين فرياد تا آن فرياد سكوتي است من به جستجوي فرياد گمشده ي خويش در سكوت نشسته ام ! لب بسته در دره هاي سكوت سر گر دانم خسته ام درهم شكسته ام... چندان كه به شكوه در آييم از سرماي پيرامون خويش يخ آب مي شود در روح من در انديشه ها يم. در سكوت با يكديگر پيوند داشتن همد لي صادقانه وفاداري ريشه دار. اعتماد كن! يكديگر را مي آزاريم بي آنكه بخواهيم. شايد بهتر آن باشد كه دست به دست يكديگر دهيم بي سخني. دستي كه گشاده است مي برد مي آورد رهنمونت مي شود به خانه اي كه نور دلچسبش گرمي بخش است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 18:52 توسط سارا |
|
ورد زبون همه اینه که صدای من نفرتییه ولی واسه تو عزیز من سر آمد عاشقیه می خوام بگم دوستت دارم اما نگو برو بی خیال تو هی می گی ولم بکن بی خیال این عشق محال هر چی بگی برای تو همون می شم ای نازنین مِی شم مثه یه مرغکی تو دست تو بازم اسیر تویی تمام زندگیم برات می میرم ای نازنین توی تموم خاطره هام هر روز کنارت می شینم من به یاد تو به یاد عشقم می شینم با کوله بار غم تو رو می شونم من هر روز کنارم به خیال خودم می گم من تو رو دارم ولی اینو مِی دونم نیستی تو پیشم می خوام به تو بگم من تو رو دارم تو رو دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:25 توسط سارا |
|
نمی دونم هر کاری می کنم نمی تونم تو رو فراموش کنم آخه خدایا چی می شد ازم نمی گرفتیش آخه چی از دنیا کم می شد... ...خودت همه چیزو میدونی اگه می خواست اینطور شه چرا شروع شد؟ خیلی سخته خاطره های خوبو فراموش کردن خیلیییییی... خدایا هر جا میرم می بینمش خدایا میدونی که شبا خواب به چشمام نمی یاد ...می دونی دلم اون ته ته دلم هم غصه ست آخه چطوری؟چطوری فراموش کنم سخته نمی خوام از خودم ضعف نشون بدم ولی نمی تونم قلبم درد می کنه... خدایا ...خدا جونم ...دلم براش تنگ شده ...دارم دق می کنم.. دوباره دل هوای با تو بودن کرده... یادته عاشق این شعر بودم...یادته هر وقت پیشم بودی با هم گوش می کردی ...یادته خودت این شعرو برام آورده بودی؟خدایا چه شبایی بود... می دونم خودم هم کلی اشتباه کردم ولی می خوام جبران کنم باور کن شیرین من... الان کجایی؟خوبی عزیز دلم؟می دونی داره بارون می یاد؟شیرین من بیا... من باورم نمی شه که نیستی یعنی نیستی؟...نه...نگو که نیستی... حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه باورت می شه تحمل شنیدن این آهنگ و ندارم...می دونی چرا؟ آخه این آهنگ زنگ تو بود که الان 1 ماه من صداشو نشنیدم حالا بهم حق می دی؟ یعنی من دیگه اون صدای دلنشین تو رو نمی شنوم؟ اون چشای سیاهتو که من عاشقشمو نمی بینم وای خدایا..........نه.........نه....دیگه نمی تونم.... همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن شیرین من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 11:52 توسط سارا |
|
بارون دوسش دارم چون تو دوستش داری دوسش ندارم چون یاد اون شب جدایی می افتم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:52 توسط سارا |
|
اصلا نمی خوام باور کنم که تو نیستی پیشم من هنوز منتظرم... هنوزم با صدا کردن اسمت قلبم تند تند میزنه هنوز هم با دیدن عکست دلم میریزه هنوز هم مٽه گذشته دلم برات تنگ می شه خیلی دلم برات تنگ شده از خدا می خوام همه چیز مٽه گذشته بشه با این تفاوت که من همونی باشم که تو می خوای اینو قول می دم کاش باز ببینمت شیرین من... هر جا می رم تو رو می بینم آخه تو کجایی؟ اینو می خوام بدونی که دوستت دارم بیشتر از همیشه شیرین من فقط یه نشونه برام بذار که من به اومدنت امید داشته باشم و بتو نم این روزهای بی تو بودنو راحتتر تحمل کنم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:14 توسط سارا |
|
کاش برگردی... دارم بی تو از تو می خونم ای گل سرخم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:56 توسط سارا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:58 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم پای تا سر تو |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|